زندگی

نمی دونم از کجا شروع کنم و یا اینکه چگونه ؟

دلم خیلی گرفته. از همه چی.

از دنیا،از زندگی،ازآدما،ازخدا

شاید تقصیر خودم باشه یا شایدم نه من که چیز زیادی نمی خوام.

فقط یه احترام به خواسته های معقول.

تمام آرزوهام بر باد رفته،ابری خاکستری زندگیم را در بر گرفته خودم هم باور ندارم که با

یک موضوع سطحی زندگیم به این روز افتاده باشه حدود دو هفته ایست که در یک

مه غلیظ غوطه ور شدم و هرروز بر غلظت آن افزوده میشه و منو به سمت یک جدایی

نا خواسته پیش میبره.

وقتی جوون هستی هیچ چیز مانع رسیدن به آرزوها نیست ولی موقعی که سنی ازت

میگذره دیگه خیلی دیره.

من با دست خودم زندگیمو نابود کردم شاید اکر کمی صبورتر بودم به این صورت زندگی

مشترک 35 ساله ام از دست نمی رفت.

دعوا بر سر هیچ و پوچ و موارد پیش پا افتاده. دیگر تابی برایم نمانده هروز یک بحث الکی

هر روز مجادله و هرروز تکرار روز قبل و روزهای قبل تر.

امیدوارم بزودی آفتاب در آسمان قلبم طلوع کنه.

 

/ 1 نظر / 32 بازدید