ایمان به خدا

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید .شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم ! دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...


مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند
/ 0 نظر / 8 بازدید