آفتاب است و، بیابان چه فراخ!

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان، دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

***

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود، می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

***

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

***

هر قدم پیش رود، پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

                                     می کند فکر که می بیند خواب

 

سهراب سپهری

/ 1 نظر / 5 بازدید
یوسف

سلام نن جون خوبی؟ بالاخره آپ کردیا. شعر قشنگیه اما دلیل انتخابتو نفهمیدم[سوال][متفکر] اما خب به هر حال بهتر از ننوشتنه[دست] منم از خوشحالیه تو خوشحالم[خنده][قهقهه] راستی اول شدم هورااااااا[هورا] بازم بهم سر بزن.[گل][گل][گل]