همسایه ها

سلام خوب هستین

دوستان عید رو پیشاپیش به همه تبریک میگم

امیدوارم زندگیتون سبز و بهاری باشه


اینم یه داستان کوتاه آموزنده

 

 

شخصی نزد هسایه اش رفت و گفت :

گوش کن ! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.

دوستی به تازگی در مورد تو می گفت ........

همسایه حرف او را قطع کرد و و کفت:

قبل از اینکه تعریف کنی  بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه؟

آن شخص گفت : کدام سه صافی؟

همسایه گفت : اول از میان صافی واقعیت.آیا مطمینی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟

__ نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

همسایه سری تکان داد و گفت:پس حتمآ آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی

گذرانده ای و مسلمآ چیزی که میخواهی تعریف کنی حتی اگر واقعیت نداشته باشد

باعث خوشحالی ام میشود.

__ دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند.

همسایه گفت: بسیار خوب اگر مرا خوشحال نمیکند

حتمآ از صافی سوم یعنی فایده رد شده است.

آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی برایم مفید است و به دردم میخورد؟

__ نه به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف

نه واقعیت دارد

نه خوشحال کننده است

و نه مفید

آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.....

   + نن جون - ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

 

 

آفتاب است و، بیابان چه فراخ!

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان، دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

***

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود، می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

***

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سر و رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

***

هر قدم پیش رود، پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

                                     می کند فکر که می بیند خواب

 

سهراب سپهری

   + نن جون - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

 

این مطلبو تو یکی از سایتها خوندم خوشم اومد و انشاالله میخوام بهش عمل کنم.

واسه همین اینجا نوشتم که یادم نره.

 

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم


استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟


شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.


استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟


شاگردان جواب دادند: نه


پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟


شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.


اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.


اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.


اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.


به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

   + نن جون - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

 

سلام دوستان امروز خیلی حالم گرفته است

امروز دقیقآ یک سال از این بدبختی که به سرمون اومد میگذره 

نمیدونم چی بگم .

از این نامردی هرچی بگم کم گفتم من که به در گاه خداوند گناهی مرتکب نشده بودم

که مستوجب چنین جزایی بشم نمیدونم شایدم سرنوشت بوده.

همه دلداری میدن که صبر کن اونا به جزاشون میرسن دیر و زود داره سوخت و سوز نداره.

ولی من نمی تونم صبر کنم خیلی بی تاب شدم. اعصابم بهم ریخته است.

از دو  سه روز پیش به هر بهونه ای اشک ریختم. امروز صبحم همینطور.

میگن خودتو از بین نبر ولی نمیشه.

فکر نمی کردم بتونم تحمل کنم ولی انسان موجود عجیبیه با همه بدبختی ها خودشو

هماهنگ میکنه  به راهش ادامه میده چاره ای نیست باید رفت.

 

 

 

 

 

 

 

   + نن جون - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩

 

 

سلام خوبین دوستان

وقتی این شعر فریدون مشیری رو خوندم

نمیدونم چرا  گریه کردم شعر خیلی زیباییه

ولی من دلم خیلی گرفت

 

***************

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی  بزن و شوری برانگیز


گل اقبال من ای غنچه ی  ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز


بهارم دخترم آغوش واکن

که از هر گوشه،  گل آغوش وا کرد


زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد


بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست


کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست


بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل


تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل


بهارم، دخترم، دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد


و گر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیبا تر نیارد


بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح

امیدی می دمد در خنده تو


به چشم خویشتن می بینم از دور

                                          بهار دلکش آینده ی تو

   + نن جون - ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱