سال نو مبارک
امیدوارم سال پر باری در انتظار تمام ایرانیان پاک سرشت باشه

شب یلدا
سلام امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید
شب یلدا مبارک
آرزو می کنم در کنار خانواده شب با شکوهی رو بگذرونید
اینم واسه تنوع

از اینترنت
حال همه ما خوب است ....اما تو باور نکن......
سلام
حال همه خوب است،ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن
شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه عمری اگرباقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی
جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان....!
تا یادم نرفته است بنویسم...حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود.می دانم همیشه
حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است!
اما تو لااقل حتی هر وحله،گاهی ...هر از گاهی،ببین انعکاس تبسم رؤیاشبیه شمایل
شقایق نیست .
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده، بی پنجره ،بی در ،بی
دیوار،هی... بخند.....
بی پرده بگویمت..چیزی نمانده است من 40 ساله خواهم شد!
فردا را به فال نیک خواهم گرفت!
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد،
باد بوی نامهای کسان من می آورد ...،یادت می آید رفته بودی خبر ازآرامش آسمان
بیاوری......
نه ،ایرا جان.....نه....نامه ام بایدکوتاه باشد....ساده باشد ....
بی حرفی از ابهام و آیینه .....!
از نو برایت می نویسم:حال همه ما خوب است ....اما تو باور نکن......
سهراب سپهری
کوک کن ساعت خویش

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش د...شـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است
مرتضی کیوان هاشمی
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
ماه معنویت مبارک
باز هوای سحرم آرزو ست خلوت و مژگان ترم آرزوست
شکوه ی غربت نبرم این زمان دست تو روی توام آرزوست
خسته ام ازدیدن این شوره زار چشم شقایق نگرم آرزوست
جلوه این ماه نکو را ببین رنگ و رخ و روی توام آرزوست
خانه عشاق مهاجر کجاست ؟ در سفرم بال و پرم آ رزوست
عزیزان حلول ماه مبارک رمضان را به همه عاشقان عدالت تبریک میگویم.
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
شب خرداد
دلم گرفته تا میام یک کلمه حرف بزنم همه جبهه میگیرن دیگه تحمل ندارم کفش هایم کو شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد دختری را دیدم پای کمیابترین نارون روی زمین
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه
و شاید همه مردم شهر
بوی هجرت می آید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من
که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب
بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
نظرات ()

